2012/04/29

753

آن‌وقت این‌ها فقط از ارز حرف می‌زنند که مثلاً شده دویست و چند. طوری هم می‌گویند که انگار می‌کنی اگر ده‌هزار تایی خریده بودند، حالا روی گنج قارون نشسته بودند. تف به این روزگار! صفت ندارند این مردم. نشده به جان خودت یکی‌شان یک‌روز بیاید که: «ببین، چه پیراهنی خریده‌ام.» دل من که هنوز هستش، می‌زند. می‌گویم: «بکن دختر این روپوش را، بچرخ ببینم چین‌چین دامنت را.» می‌گوید: «من دامن نمی‌پوشم.»

انفجار بزرگ / هوشنگ گلشیری

2012/04/11

752

اینکه چندبار و چه مدتی او را زده بودند، به‌یاد نمی‌آورد. همواره پنج شش آدم سیاه‌جامه با هم به جانش می‌افتادند، گاهی با مشت، گاهی با تعلیمی، گاهی با میله‌ی فولادین، گاهی با پوتین. زمان‌هایی بود که به بی‌شرمی حیوان بر کف سلول می‌غلتید و با تلاش بی‌پایان و نومید بدنش را این‌سو و آن‌سو می‌کشانید تا از شر لگدهای آنان در امان بماند و همین‌کار سبب می‌شد که لگدهای بیشتر و بیشتری بر دنده‌هایش،‌ شکمش،‌ آرنجش،‌ ساق پاهایش،‌ کشاله‌ی رانش و... نثار شود. زمان‌هایی بود که زدن‌ها آن‌قدر ادامه می‌يافت که آنچه بی‌رحمانه و خبیث و نابخشودنی می‌نمود کردار نگهبانان نبود، که ناتوانی وی از واداشتن خویش به بیهوشی بود.

1984/ جورج اورول/ صالح حسینی

2012/03/19

751

من دلم نمی‌‎خواهد هرروز به خانه‌ی مادربزرگ بروم. دلم نمی‌خواهد غذای بیل گالوین را سرتاسر خیابان داک حمل کنم، ولی مادر می‌گوید که ما به این شش‌پنی احتیاج داریم و اگر قبول نکنم اجازه ندارم هیچکجای دیگر بروم.
مادر می‌گوید می‌مانی توی خانه. حق نداری با دوست‌هایت هم توی خیابان بازی کنی.
مادربزرگ به من می‌گوید، قابلمه‌ی غذا را صاف بگیر و توی خیابان بازیگوشی نکن، سر و گوشت به این طرف و آن طرف نجنبد، به سنگ و کلوخ هم لگد نزن که نوک کفشت خراب بشود. این غذا گرم است و باید گرم هم به دست بیل گالوین برسد .
بوی اشتهاانگیزی از قابلمه‌ی غذا به دماغم می‌خورد، گوشت خوک دودی و دو تا سیب‌زمینی سفید پخته. اگر من نصف سیب‌زمینی را بخورم، محال است بفهمد. به مادربزرگ شکایت نخواهد کرد، چون او هیچ‌وقت حرف نمی‌زند جز این‌که یکی دو بار دماغش را بالا می‌کشد.
بهتر است نصف دیگر سیب‌زمینی را هم بخورم تا از مادربزرگ نپرسد چرا سیب‌زمینی نصفه برایش گذاشته. بد نیست ناخنکی به گوشت خوک دودی و کلم هم بزنم و اگر آن یکی سیب‌زمینی را هم بخورم، حتماً فکر می‌کند که اصلاً سیب‌زمینی نداشته.


اجاق سرد آنجلا/ فرانک مک‌کورت/ گلی امامی

2012/01/21

750

من یقین دارم که در رگ های من، خون هیچ رسولی یا امامی نیست
نیز خون هیچ خان و پادشاهی نیست
وین ندیم ژنده پیرم دوش با من گفت
کاندرین بی‌فخر بودن‌ها، گناهی نیست.

آخرشاهنامه، مهدی اخوان ثالث (م.امید)

2012/01/17

749

برای اولین بار بود که این همه توجه به خودم جلب کرده بودم. حتی صدایم را هم داشتند ضبط می‌کردند. من هرگز ندانسته بودم که برای جلب توجه چه باید می‌کردم. باید کسی را می‌کشتم یا گروگان می‌گرفتم یا چه می‌دانم. برایتان قسم می‌خورم که توی دنیا آن‌قدر بی‌توجهی زیاد است که مجبور به انتخاب هستیم، عینا مثل تعطیلات که نمی‌شود هم به ییلاق رفت هم به کنار دریا. آدم مجبور است از بین بی‌توجهی‌های دنیا آن‌هایی را که بیشتر می‌پسندد انتخاب کند. آدم‌ها همیشه بهترین و گران‌ترین را انتخاب می‌کنند. مثل نازی‌ها که کارشان به قیمت میلیون‌ها آدم تمام شد یا قضیه‌ی ویتنام.

زندگی در پیش رو/ رومن گاری/ لیلی گلستان

2012/01/16

748

من وبا را نمی‌شناسم، اما فکر می‌کنم نباید آن‌قدرها هم که لولا خانم می‌گفت بد باشد. مرضی بود که تقصیری نداشت. گاهی اوقات حتی دلم می‌خواست از وبا دفاع کنم، چون به هر حال عیبش به خودش مربوط نمی‌شد و هرگز نخواسته وبا باشد و همین‌جوری به این شکل درآمده بود.

زندگی در پیش رو/ رومن گاری/ لیلی گلستان

2012/01/15

747

همیشه چشم‌های مردم، غمگین‌تر از بقیه جاهایشان است.

زندگی در پیش رو/ رومن گاری/ لیلی گلستان